بایگانی: آبان ۱۳۹۵
تصویر پست

سیاه‌مشق ۴۸

۲۶ آبان ۱۳۹۵

چلهٔ عزا به سر آمد، چلهٔ پیاده رفتن شد
موقع شکست حصر آمد، نوبت رهایی از تن شد
راه خسروی چه شیرین شد، رد شدن ز مرز خواهش‌ها
موقع زیارتی دیگر، وقت ترک مام میهن شد
اربعین برای بعضی‌ها، سرگذشت کهنهٔ تقویم
از برای عاشقان اما، علت اصیلِ بودن شد
ای عجب که مانده‌ایم اینجا، در حصار تنگ این دنیا
دیگران که پر کشیدند و سهم‌شان شکستن من شد
ما سواره‌ها چه می‌فهم...

تصویر پست

شرابه‌های سفر ۱۲: این امت خداجو

۱۸ آبان ۱۳۹۵

امروز (سه‌شنبه ۸ نوامبر الحرام) بعد از نماز صبح حدود ساعت شش صبح، از پنجره دیدم امت خداجو را که در حیاطمان صف کشیده بودند برای رأی دادن (اتاق اجتماعات ساختمان ما یکی از محل‌های رأی‌گیری است). عکس از محلهٔ Riverdale منطقهٔ Bronx شهر نیویورک.

تصویر پست

سیاه‌مشق ۴۷

۱۳ آبان ۱۳۹۵

ابتدای قصه بی‌آب و ابتدای تشنگی با تو
انتهای قصه تا هیهات انتهای تشنگی با تو
انتهای قصه را او دید، از عتاب فاطمه ترسید
ناگهان زمین جان لرزید در هوای تشنگی با تو
کفش‌ها به روی گردن بود، بین ماندن و نماندن بود
آن طرف جهنم و اینجا کربلای تشنگی با تو
دسته‌دسته چیده شد گل‌ها، غنچه‌های باغ آزادی
در کویر تشنه پرپر شد، جان فدای تشنگی با تو
گفت من میانتان ه...

تصویر پست

سیاه‌مشق ۴۶

۰۶ آبان ۱۳۹۵

این رود که می‌رود آرام
تا خواب سرد نیاگارا را
         رؤیای مرز جنون و سراب  را
واگو کند برای منهتن
                      - این خفتهٔ بیدار-
و این قطار که می‌رود ناآرام
تا اضطراب شهر را
حجم شلوغ رنگ‌های آتشی
که مانده از او نعش خاکستر
آرام کند در خانه‌ای ارزان
بر نرمی کاناپه‌ای ارزان
تا چشم‌های آن مسافر پر شود
از ازدحام رنگی تشویش‌هایی نو
از کورسوی...

تصویر پست

همسفر شراب (سفرنامهٔ نیویورک) - فصل ۳۷

۰۳ آبان ۱۳۹۵

دیترویت
صبح زود راهی دیترویت می‌شویم. صبح آنقدر زود است که جاده خلوت باشد و من، تنها بیدار جاده که پشت فرمان نشسته‌ام و بقیه خوابند. یکی نیست به من بگوید که برای که رانندگی می‌کنم؛ اینجا که همه خوابند. مسیر نزدیک به دو ساعت است در کنار ساحل دریاچهٔ اری (Erie). البته ساحل با چشم پیدا نیست چون درختان حایل شده‌اند و البته خانه‌ها. کم‌کم سر و کلهٔ آسما...